چقدر حال و هوای دلم باروونیه

نمیدونم,خودمم نمیدونم چرا اینقدر خسته ام,دردم چیه ,مرگم چیه؟

شما میدونین؟میدونین چرا اینقدر غمگینم؟

از خدا پرسیدم اما اونم جوابی بهم نداد

فرشته مهر دست نوشت های میترا اقدسی


نمیدانم خداوندا چرا من

همیشه خسته و بی حس و حالم

 

نشسته بار غم بر شانه هایم

ملول از دردهای روزگارم

 

اگر در چهره ام شور جوانیست

درون سینه خاکستر نشینم

 

به ظاهر محکمم چون کوه اما

ز باطن عاری از نور یقینم

 

به تاوان چه جرمی من شكستم

شدم دلمرده در اوج جوانی

 

گناهم چیست در زندان هستی

شدم محکوم بند زندگانی

 

نمیدانم که جرم عاشقی چیست

که هرکس را اسیر عشق خواندند

 

به قلبش دشنه ای از جنس تهمت 

به روحش تیری از محنت نشاندند

 

به پایم خورد زنجیری  ز تردید

چو میگفتند کنیدش زود محدود

 

بگیریدش به زندانش کشانید

که این بیگانه در جامش هوس بود

 

الا ای دل دل دیوانه من

چرا در دام این دنیا اسیری

 

مگر نشنیده ای در جمع خوبان

تو باید بی دل و کافر بمیری؟

 

من و تو خوب من در لشکر عشق

خدای عشق مان رنگش سیاه است

 

نفسهامان به زیر آسمانش

طنین انداز باران گناه است

 

نمیدانم خداوندا چرا من

همیشه خسته و بی حس و حالم

 

نشسته بار غم بر شانه هایم

ملول از دردهای روزگارم

 

 

 

 

 نوشته شده در پنجشنبه، 30 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 9:24 PM توسط محمدمهدوی(غروب خزان) | لینک مستقیم| نظرات 3

 


دلمو به کجا کشوندی؟

ای بزرگ بی همتا ,وقتی میدونی تنهائی ذات تو تنها عاملیه که هیچگاه قلبتو نشکست پس چرا نخواستی منم مثل تو تنها باشم


چرا خدا چرا؟از تو میپرسم چرا؟


آدما تو انتخاب عشق مختارن مگه نه؟


تو چی؟خدایا بگو تو عاشق بنده هات نیستی ,

بگو خدا بگو که دلم پره از دستت

هرچی اشک بود تو دنیا تو چشای من پدر مرده جمع کردی,هرچی آه بود نثار قلب سوزناک من کردی و خواستی بسوزم و منو لایق این سوختن دونستی

 

نمیخوام

نمیخوام خدا نمیخوام بسوزم دیگه,میدونی چقدر سخته؟میدونی؟اگه آدما رو تو عشقشون آزاد گذاشتی اگه هرکسی دل داره ,هرکسی اجازه داره هرکسی رو دوس داشته باشه ,من نمیخوام

آخه میدونی چرا؟

چون عشق من رویاست و مردن به خیال این رویا مرگی دردناکه و غمگینه


عشق گر عین و شین و قافش را                       با کلاف محبت آری بند

 

جامی از شور و مستی و گرمی                      را زنی با لبان خود پیوند

 

عین ,عذلت درون تنهائی                               شین, شوق دوباره پرواز

 

گر که خواهی رسی به آزادی                          قافه آن قله رهائی ساز

 

چون که عشق عاری از محبت شد                   میشود فصل سوزش و سرما

 

میشود قصه ای که میخوانی                           از نهاد شکسته ای چون ما

 

عشق اندوه قلب عاشق هاست                          عشق سرمای فصل پائیز است

 

آنکه دل داد از آنکه دل کنده                            روزگارش چقدر غم انگیز است

 

عشق ماندن کنار طوفان است                          قلب تو ساحل خروشانش

 

گرچه دانی که میخوری سیلی                         عاقبت از ضمیر جوشانش

 

حاصل تارهای ابریشم                                  طاقه هائی نفیس و سیمین است

 

عشق با آن ظرافت خاصش                           حاصلش درد و رنج و نفرین است

 

عاشقانی که عشقشان رویاست                        درگذارگاه فصلها  پیرند

 

عاقبت در نهایت دوری                                 آخر فصل سرد میمیرند

 


 نوشته شده در پنجشنبه، 22 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت ساعت 5:29 PM توسط محمدمهدوی(غروب خزان) | لینک مستقیم| نظرات 1

 


دلم شکسته عزیزم, شکسته بدجوری

شکسته چهره من در فراق مجبوری

 

مگر خدای محمد فقط بت و سنگ است

به دیدگان سیاهش نمیدهد نوری؟

 

زخالقم گله مندم نه از خلائق او

مگر چه خواسته بودم پریوش و حوری؟

 

چو مرغ بی پروبالی اسیر این خاکم

چو شیر خسته فتاده به دام یک موری

 

کمر به قتل دلم بسته ام به حکم خدا

که جام زهربنوشد به نیش زنبوری

 

تو هم که فاصله داری از این دل خسته

ولی چه پرتب وتابی ز دور و پرشوری

 

 به جام مستی تو اشک شوق میریزم

 به چشم عشق زمانی که شاد و مسروری

 

کمند مهر تو بر گردنم فتاد اما

چو تک سوار بیابان داغ و مغروری

 

صدای خنده دنیا بدون تو آه است

سزای قلب غریبم ملامت و دوری

 

شکسته میشود از درد غربت شبها

اگر که ناله کند شب به دامنش کوری

 

برو محمدو از دل به حق مکن شکوه

که آزمود تو را بحر قصد و منظوری

 

دلی که تارک دنیا شود دلی شاد است

توئی که عاشق این دل همیشه رنجوری


 

 نوشته شده در جمعه، 16 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت ساعت 6:21 PM توسط محمدمهدوی(غروب خزان) | لینک مستقیم| (نظر بدهید.)

 

وقتی خداوند بر ابتدای سردفتر زندگی انسانها نام عشق را هک کرد شاید نمیدانست که روزگاری  چه قلبهائی از بی تابی آن خواهند سوخت

 


 

خاتووون مرا ببخش اگر دوست دارمت

با نام عشق به روی دلم مینگارمت

 

لبهای من ترکیده از سرما ولی بدان

بر سینه داغم تو را  می فشارمت

 

بازوی قوت دلم از دوریت شکست

چون در شب تار نگاهم ندارمت

 

ای ماه من مهتاب سرزمین آرزو

درشهر قصه ها به کجایش گذارمت؟

 

امشب ستاره ها دگر چشمک نمیزنند

تا جای قرص ماه تو را من بیارمت

 

تو پیر موی گشتی و من پیر این دلم

آخر چگونه از دل زارم برانمت

 

ناقابل است جان محمد برای تو

بر روی قلب خسته اش می گذارمت



ای ماه ای قشنگترین رویای قلب من

تنها تو را به نگاه خدا میسپارمت

 

 

تنها کلام مانده در این بغض یخ زده

خاتون مرا ببخش اگر دوست دارمت

 

 

 نوشته شده در دوشنبه، 12 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت ساعت 1:16 PM توسط محمدمهدوی(غروب خزان) | لینک مستقیم| (نظر بدهید.)

 

اخر ای عشق غریبم کور بودن تا بی کی

مردم از درد فراقت دور بودن تا بی کی



چرا جفا کنی اخر  زمن گریزانی

مگر نبرده ای تو بوئی از مسلمانی

 

کجا تو بسته ای بار سفر به مقصد دور

چرا تو میزنی بر عشق رنگ نسیانی

 

چگونه از دل زارم که سیر از این دنیاست

 نگاه میبری و دل ز عشق من  رانی

 

کجا تو, ایکه بی تو خانه ام خراب از بیخ

نگاه دار به رسم وفا ز من نامی

 

خدای غم دگر از کلبه قفا نرود

اگر که میروی از پیش مرد زندانی

 

محمد از غم دوریت ز دیده خون آرد

چنان که برکه شود غسلگاه دل آنی

 

شکسته مرد خدا از نگاه این دنیا

دگر به دل چه کند , ناله های پنهانی؟

 

 

تمام راه مجازرا پیاده خواهد جست

 مثال مرشد ان بایزید بسطامی

 

که در تمامی روزان پی مرید عجل

بدون کفش روان بود شیخ  خرقانی

 

منم محمد ان وادی از دیار مغان

که درس ز شیخ گرفتم مگر نمیدانی؟

 

روی به سوی دیاری که دل در آن داری

که دور باشی از این دیرو این دل مانی

 

زدوریت همه روز و شبم شود یکسان

سیاهی بیش , و عمر سپیدی ام فانی

 

خداکند که دگر کس چو من نیاید باز

بسوی خلوت قلبت برای مهمانی

 

شکسته شد کمر از  درد, پشت من خم شد

چو تکیه گاه دلم را به زور بستانی

 

خدا کند برود روحم از دل دنیا

 شود مراقب راهت محمد ثانی

 

 

 

 

 

 نوشته شده در جمعه، 9 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت ساعت 10:21 AM توسط محمدمهدوی(غروب خزان) | لینک مستقیم| نظرات 2

 

امشب چقدراحساس خستگی میکنم انگار شانه هایم

را یارای مقاومت دربرابر این موج اندوه نیست

غباری از دلتنگی پرده دار دیدگان بی فروغم شده و جسم

بی روحم را در هاله ای از تنهائی فرو میبرد

آه ای زندگی امشب چقدر از تو بیزارم کاش دست تقدیر

این سرنوشت شوم را بر من رقم نمیزد



ای زندگی ای عمر من بس کن

بس کن که من فرتوطم و پیرم

 

این چرخش وبیع تو با من چیست

بنگر چگونه از خودم سیرم؟

 

 

ای سرنوشت تقدیر را بس کن

بس ناخوش آهنگ است این سازت

 

حالا که من دلبسته اویم

گوید که دلگیر است آوازت

 

آتش ز من سردی ز چشم او

میریزد اندر جام من کافور

 

تبخیر این دو شبنم اشکیست

بر روی خاک خفته ام در گور

 

دنیا بگیر از من که بیزارم

آتش نمیخواهم , نمیخواهم

 

خود سوختم از عمر آن دلبر

دیگر نمیکاهم, نمیکاهم

 

من دل به او بستم ولیکن او

پیوند زد خود را به پاکیها

 

ای مردک نا بخرد نادان

او عاشق نور است نه خاکیها

 

آتش فشان خامش قلبش

ازتو دگر گرما نمیگیرد

 

آن مرغک عاشق ز قلب تو

پرواز میخواهد که پر گیرد

 

محمد اگر روزی بمیری تو

در خاطرش هرگز نمی مانی

 

ای زندگانی خود فریبم من

از این خیال و عشق پنهانی

 

 

 

 

 

 

 نوشته شده در پنجشنبه، 28 آبان هزار و سیصد و هشتاد و هشت ساعت 9:15 PM توسط محمدمهدوی(غروب خزان) | لینک مستقیم| نظرات 5

 

آسمان دریاب مرا که امشب بس دلتنگم

بیا ای پاکترین خلقت دست خداوند,بیا و امشب مرا در آغوش گیر و خستگیهایم را با خود بشور و ببر 

 

ای آسمان ای گوهر پاک خداوند

امشب محمد خسته از دنیای خویش است

 

دنیا که نه از این وجود خسته جان که

درجای جای آن هزاران جای نیش است

 

امشب شکسته در نگاهش قرص مهتاب

امشب رمیده نور, از چشم سیاهش

 

امشب دوباره هجمه ای از این سیاهی

خرمن زده بر دیدگان بی پناهش

 

ای آسمان امشب بیا تا من بگویم

با تو از این آهی که بر قلبم نشسته

 

از پیکری کز تیغ محنتها شده زخم

از ساغری در کوی غربتها شکسته

 

ای آسمان امشب زغم من کوه دردم

برمن ببارو آب کن این کوه غم را

 

خاموش کن اتشفشان را در وجودم

با خود ببر خاکستر مرد عدم را

 

ای آسمان با من مدارا کن که امشب

این سینه از سیلاب طوفانها رمیده

 

الوار  این سیلاب سرد و پر تلاطم

گلواژه های عشق را در او دریده

 

ای آسمان امشب چرا با من غریبی

با من چرا با من که با تو یار بودم

 

آنجا که از دل میشکستی با صدایت

با بارشت در سیترت غمخوار بودم

 

ای آسمان حالا بیا امشب که این دل

تنها و محزون است وبی یاور نشسته

 

امشب بیا کین مرد خسته باز با تو

در انتظار خلوتی دیگر نشسته

 

 

 

 نوشته شده در دوشنبه، 6 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت ساعت 9:09 PM توسط محمدمهدوی(غروب خزان) | لینک مستقیم| نظرات 2

 

اونشب عجب شبی بود یه شب عجیب و به یاد موندنی

یادمه یادمه وقتی از خواب پریدم تا ساعتی خیره مونده بودم به دیوااار و پلک نمیزدم

انگار, انگار روحم از بدن خارج شده بود و به دنبال امتداد هاله نور از فضای اتاق خارج شده بود

صورتم خیس عرق بود و قلبم انگار از تپیدن ایستاده بود

وای که چه شبی گذشت بر دل کوچکم

 


دیشب آمد باز بابا در برم


خواب بودم دست زد روی سرم

 


دید چشمانم که بابا آمده


با رخی معصوم و زیبا امده

 


دل به چشمم گفت بیداری گزین


لحظه دیدار بابا را ببین

 


ای محمد ای ز دیده بی گوهر


چشم بگشا آمده بازم پدر

 


در میان فصلهای انتظار


آمده امشب پدر از آن دیار

 


بویی از عطر گلان بی نظیر


آنکه مخصوص است بهر هر سریر

 


لیک گفتم از کدامین مجمر است


آه انگار از تن پیغمبر است

 


گفتم از این رایحه گشتی خلد؟


گفت این بوی بهشت است ای ولد

 


در میان جنت پروردگار


همنشینم با بسی والاتبار

 


خادمم آنجا غلام حیدرم


دست بوسو نوکر پیغمبرم

 


چون که بابا دید, چشمم خیس شد


گفت قلبم از غمت لبریز شد

 


بهر چه این گونه ها را برده آب


آه فرزندم مرا کردی کباب

 


گفتمش بابا دلم نالان شده


در فراغت اشک سرگردان شده

 


از غم دوری تو گشتم چنان


مانده ام من پوستی و استخوان

 


یاد دارم روز معراجت پدر


تشنه لب بودی به هنگام سفر

 


حال بابا این لبانت خشک نیست


ساقیه لبهای بابا حال کیست؟

 


گفت آنجا خانه ای دارم ز عشق


همدمی دارم ز حوران بهشت

 


از میان نعمتان بی شمار


چشمه دارم در دل باغ انار

 


رود آن لبریز از شهد عسل


دم به دم مینوشم از آن ای پسر

 


سنگ فرش باغش ازجنس طلاست


باغبانش از صحاب انبیاست

 


جای من خوب است ای فرزند من


روحم اینجا گرچه دورند جسم و تن

 


رفت بابا گرچه خواب از من ربود


جای دستش بر سرم جا مانده بود


هنوزم که هنوزه باور ندارم رفتنتو پدر

هنوزم که هنوزه زجری رو که به دنیا کشیدی رو فراموش نکردم

عزیز دلم ,دلم برات تنگ شده دلم برات تنگ شده بابا کاش الان پیشت بودم کاش الان پیشت بودم
نمیدونی محمدت چقدر دلتنگته عزیز ای پاکترین موجود خدا کاش منو هم با خودت میبردی به اسمونا


 

 

 

 نوشته شده در پنجشنبه، 2 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت ساعت 2:06 PM توسط محمدمهدوی(غروب خزان) | لینک مستقیم| (نظر بدهید.)

 

 

امشب چه بیتابم

با اینکه چهاردهم اردیبهشت ما ه است اما هوا طوفانی و بارانی است

غم چون کهکشانی دوار و لایتناهی وجود مرا تسخیر کرده و و قلبم را مرکز این چرخه ملتهب قرار داده است

تلاطم این چرخه نا آرام دوباره بغضم را میشکند و باز نمیدانم

نمیدانم که دلیل شکستنش چیست

امشب انگار شبی بی سحر است و سحر طوفانش مرا اسیر افسون خویش ساخته است

 

انتظار چقدر سخت و زجر آور است


 انگار انتظار بی رحمانه ترین و سنگدلانه ترین  خصیصه این جهان فانی است

با انیکه نمیمانی اما تا لحظه وداع منتظرخواهی ماند و مفهوم انتظار چه سخت بر پیکره منتظران  خودنمایی خواهد کرد

کاش امشب را سحری بود تا با بر آمدن آفتاب رنگین کمان شادی بر پرچین قلب  منتظران ظهور کند و پایانی باشد بر اندوه نگاهی منتظر

بارالهی  به بزرگی و جلالت قسمت میدهم  انتظار تمامی منتظران را پایان بخشی و چشمان منتظر را با اشک شوق  وصال آرام گردانی

عامین یا رب العالمین



امشب دوباره بغضم به گلو گیر میکند

غم شامم است و وجود مرا سیر میکند

باز آمده میان دو چشمم خیال تو

امواج این خیال دلم را پیر  میکند

زجری که تو کشیده ای در غربت خدا

امشب به پرده چشم من تصویر میکند

حکمت ز اوست که میشوی دور از دلم هنوز

یا چرخ روزگار که چنین تدبیرمیکند؟

روحم نشسته باز رو به دریای بی کسی

اشکم به ساحلش دلم را تطهیر میکند

در حال و هوای میان باران نشسته ام

باران چقدر در باریدنش تعجیل میکند

امشب محمد با دل بارانیش نشست

او را خدای اشک چه زمین گیر میکند

تا آفتاب صبح نشود رنگین کمان برون

گویی که رنگین کمان هم تاخیر میکند

 

 

 

 نوشته شده در دوشنبه، 14 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هشت ساعت 1:08 AM توسط محمدمهدوی(غروب خزان) | لینک مستقیم| نظرات 2

 

 

سلام کبوتر نامه رسون

چندوقتی هست که به من سر نزدی

پیش خودت نمیگی آخه اونم چشم انتظاره ؟؟؟

جزتو کسیو نداره که پیغامشو به دست یارش برسونه

کبوتر یه نامه دارم که دلم میخواد به دست اون بی وفا برسونیش

اگه دیدی حوصله نداره اذیتش نکن یه زحمت بکش و خودت نامه رو بخون براش

بیا کبوتر تا بهت بگم اگه امشب پرواز کردی و بهش رسیدی چی باید از زبون یارش بهش بگی

 

 

کبوتر نامه رسون آهای عزیز مهربون

نامه قلب خستمو به دست عشقم برسون

وقتی که پر کشیدیو رفتی رسیدی اون بالا

خط به خط حرف دل محمدوواسش بخون

 

 بگو تو که  نمیتونی عاشق قلب من باشی

یا مثل من روی دلت با اشک چشم اب بپاشی

اما محمد انگاری قلبو سپرده دست تو

حتی توی خیالشم میخواد که بی قلب نباشی

 

بازم بهش بگو که تو جون محمدو بگیر

ولی از عشق پاک اون یذره هم خرده نگیر

نگی که بچه بودیو عقل و دلت یکی بودن

نگی که عقل نمیتونه بشه به پای دل اسیر

 

نگاه نکن که ابروهاش کلفته وخط خطیه

برگای قلب عاشقش نازکه و کاغذیه

اگه محمد عاشقه دلیل عشق اون تویی

عشقه که بین دوتادل عزیزه و قیمتیه

 

آی کبوتر آی کبوتر نامه رو زود بگیر ببر

باز نکنه دیر برسی یارم بخواد بره سفر؟

بازنکنه نامه من به دست یارم نرسه

باز نکنه از عشق من بخواد بمونه بی خبر؟

 

باز نکنه حرفای من بمونه روی قلب من

به گوش مهتاب نرسه قصه عشق, بی سخن

باز نرسه به چشم او نمای اشکای بلور

شرشر آب بارونو نبینه روی این دمن

 

کبوترنامه رسون بگو به ماه آسمون

خسته شده محمد از خدای خود, خدای اون

با اون صدای نازکت بخون براش از غم دل

ترانه هامو دوره کن کنار عمر من بمون

 

 

 نوشته شده در یکشنبه، 13 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هشت ساعت 11:29 PM توسط محمدمهدوی(غروب خزان) | لینک مستقیم| نظرات 3

 

چت روم

كد چت روم